1-خانم های فمینیست
این دست از خانم ها تصور می کنند که تمام ناخوشی های زندگی از مردها نشئت می گیرد و تنها کاری که که یک مرد می تواند انجام دهد این است که آلت تناسلی خود را قطع کرده و یک جفت تخمدان به خود پیوند بزند. آنها تصور می کنند که وجود خانم ها، فرشته وار است و می توانندتمام دنیا را عوض کنند، البته فقط در صورتیکه معضل ''مردسالاری'' از جلوی پای آنها برداشته شود. رفتار این مدل خانم ها با آقایون اصلا مناسب و قابل قبول نمی باشد. شما می توانید آنها را به راحتی از شعار معروفشان تشخیص بدهید، چرا که همیشه زیر لب زمزمه می کنند : ''تمام مردها با آلت خود فکر می کنند.'' بهتر است در هر شرایطی از آنها دوری کنید.
2- خانم های پولکی
خیلی ساده و راحت: او تنها به خاطر پول با شما رابطه برقرار می کند. او خیلی زود با شما صمیمی می شود. آنها از آقایون انتظار دارند که تمام هزینه های زندگی آنها را برآورده سازند، تنها به این دلیل که آنها از نظر زیست شناختی مونث هستند. آنها تصور می کنند که یک مرد باید هزینه نوشیدنی، شام، مسافرت، گل، جواهر و .. را بپردازند بدون اینکه هیچ گونه وظیفه جبران و یا تلافی بر گردنشان بیفتد. او هیچ چیز نیست جز یک انسان مادی. فکر می کنند که زنانگی شان از طلا درست شده است و میلیون ها دلار می ارزد. او یک طماع دغل باز است. او فقط به فکر بر آورده کردن نیازهای خودش است و برای دیگران هیچ اهمیتی قائل نیست. و بهتر است که حواس خود را جمع کنید، چراکه عده بسیاری از دخترهای جوان جزء این گروه قرار دارند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 16:57  توسط VK2
|
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
-
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش
از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو
می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می
خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه
کرد و چیز خاصی در آن ندید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:14  توسط VK2
|
حتی جنازه ام برایش دردسر بود نیمه های شب
مرا در عمق خاک گذاشت و رویم خاکی نریخت و هراسان رفت...او غسلم نداد او
حتی با آب خون هایم را نشست شاید او هم در فلسفه غسل مانده!شب اولم بود و
1ساعت تنهایی سر کردم از خون هایی که روی گوشت بی جانم بود لذت می برم به
چشمهای نیمه باز که خشکش زده بود نگاه می کردم می خواستم صورتش که قبل مال
من بوده لیس بزنم هم مزه خوبش را بچشم هم صورتش را با زبانم لمس کنم من دست
داشتم ولی زبانم دوست داشت این کار را کند خبری از موجوده نیمه زنده نبود
بعد مردی آمد مردی که موهایش سفید نبود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم
سن و سال بود آمد مردی که موهایش سفید نبود و کم سن و سال بود وتا به حال
ندیده بودمش امدو بالای سرم نشست نمی دانم به چه فکر می کرد بعد دقیقه ها
جسمی که مال من بوده را در اختیارش گذاشتم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:12  توسط VK2
|
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی
سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را
پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در
زندگی فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی
است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود
جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت
دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است
زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان
دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد
جوان گفت: خانم همسایه گفته است که
چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از
خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد
جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و
این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی
دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و
علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد
جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده
ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر
بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک
را هم نداشته باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:15  توسط VK2
|
یکروز وقتى
کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که
روى آن نوشته شده بود:
«ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره
بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن
اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.»
در
ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از
مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده
که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به
سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا
مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما
در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و
يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان
خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت
قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را
مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
تنها يک نفر وجود دارد که
مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى
هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که
مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما
تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان،
دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش
تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد،
باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى
هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:14  توسط VK2
|
نشسته بودیم روبروی هم توی رختکن
باشگاه. از آن معدود روزهائی که من در عمرم باشگاه رفتم. لباس عوض کرده
بودم و همانطور که سرم توی کمد بود و داشتم تتمۀ وسائلم را جمع میکردم با
صدای بلند حرف میزدم: “منم ازش بیخبرم… یه دو سه هفته ای میشه سروصداش
نیست. سارا میگفت داره از ایران میره. تو خبر داری ازش؟”
وقتی هیچی نگفت، برگشتم و نگاهش کردم.
جلوی کمدش روی زمین نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی زانوهایش. یکهو ترس
برم داشت. رفتم جلوش زانو زدم… مریم، مریمی، چی شدی؟ خوبی؟ ضعف کردی؟ آب
قند بیارم برات؟
سرش را بلند کرد. جا خوردم. توی همین
دو دقیقه چشمهاش سرخ سرخ شده بود و صورتش خیـــــس… دستش را گرفتم. “چی شده
دختر؟”
با صدائی از ته گلو، با صدائی از ته
درد و ناله و اشک گفت: “بهار سرطان داره” بی اختیار نشستم روی سرامیک های
سرد رختکن و سرم را تکیه دادم به بازوی مریم و بهت زده به در بازِ کمد ۳۱۴
نگاه کردم که مثل یک گور، تاریک و خالی بود.
. . . . . . . . . .
از بهار بی خبر بودیم و بی خبر
ماندیم. اوائل با احتیاط ازش حرف میزدیم. بعدتر فقط سکوت… تمام این سالها
سعی میکردیم هیچ قضاوتی نکنیم. بهار برایمان شده بود یک آدم مجهول که اصلا
از بود و نبودش هم خبر نداشتیم. نه ایمیلی جواب میداد. نه خانواده ش را
میشناختیم. نه تلفنی نه آدرسی… هیچ! عکسهای قدیمی دسته جمعی مان را که نگاه
میکردیم و انگشت میگذاشتیم روی مانیتور، روی تک تک چهره ها، و ازشان حرف
میزدیم، از روی صورت گرد و لبخند عمیق بهار میگذشتیم. هیچ کس اعتراضی
نداشت. یک توافق ناگفته بینمان حاکم بود… بهار را سپرده بودیم به خاطره ها…
. . . . . . . . . .
دیروز وسط یک روز گرم و کسل کننده، سر
ظهر، داشتم ایمیلهایم را چک میکردم. یک ایمیل ناشناس بدون هیچ عنوانی…
بازش که کردم از بین آنهمه نوشته رنگ به رنگ و پر از شکلک فقط یک خط را
دیدم:
“چقدر از زمانی که توی آن حیاط بزرگ و
آفتابگیر دور هم مینشستیم و تو به گربه ها کالباس میدادی گذشته، چقدر
دلتنگم… بهار سال بعد که بیاید، شاید بهار هم بیاید”
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:12  توسط VK2
|
مغازه
داری روی شیشه مغازه اش اطلاعیه ای به این مضمون نصب كرده بود `توله های
فروشی`. نصب این اطلاعیه ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان
نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی رسید وقتی پسركی در زیر همین
اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسید: `قیمت توله
ها چنده؟`
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری
قیمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جیبش كرد و مقداری
پول خرد بیرون آورد و گفت: من 2 دلار و سی و هفت سنت دارم. می توانم یه
نگاهی به توله ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد. با
صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله فسقلی اش كه بیشتر شبیه توپ های پشمی
كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه
افتادند. یكی از توله ها به طور محسوسی می لنگید و از بقیه توله ها عقب می
افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و
پرسید:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد
از معاینه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا
آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده گفت:
"من همون توله رو می خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه
اگر واقعاً اونو می خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب
شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی كه با تكان دادن انگشت
سبابه روی حرفش تاكید می كرد، گفت:
"من نمی خوام كه شما اونو همین جوری
به من بدید. اون توله هه به همان اندازه توله های دیگه ارزش داره و من كل
قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سی و هفت سنت شو همین
الان نقدی می دم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این كه كل قیمتشو پرداخت
كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت:
"شما بهترهً این توله رو نخرید، چون
اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو
دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده
بود و به وسیله تسمه ای فلزی محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان
داد و در حالی كه به او می نگریست، به نرمی گفت:
"می بینید، من خودم هم نمی توانم خوب
بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"
آنتوان دوسنت اگزوپری
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:10  توسط VK2
|
لطیفه
غضنفر باباش
میمیره. میان بهش خبر بدن میگن
بابات به دیار باقی شتافت
میگه:
دیار باقی دیگه کجاست؟
میگن: دار فانی رو وداع گفت.
میگه : دار
فانی چه جور داری است؟
میگن : به رحمت ایزدی پیوست
میگه : این رحمت
ایزدی دیگه کیه؟
میگن : رخت از این دنیا بر بست.
میگه : مگه
میخواستی لخت باشه؟
میگن : واییییی این بابای خرت مٌرد.....
میگه :
جداً؟ ولی خره من که بابا نداشت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 18:12  توسط VK2
|
اخ جون بعد از مدتها دارم وبلاگو به روز میکنم امروز یه مطلب درباره باشگاه مورد علاقه ام یووه میحرفم تاریخ و رکوردها و غیره راستی نظر یادتون نره ها
1.تاریخچه
افسانه خواستن ؛ در یک روز زیبا و به یاد ماندنی در اولین روز ماه نووامبر
بر روی نیمکتی در خیابان ره اومبرتو توسط گروهی جوان که در دبیرستان
داتزلیو تحصیل می کردند، درکنار رویای داشتن یک تیم ورزشی، همراه با تاسیس
یک تیم فوتبال اغاز شد و به این ترتیب یوونتوس در تاریخ 1 نووامبر 1897 در
تورینو متولد شد. مجموعه ای متمدن که برای بازی فوتبال ، تفریح و لذت بردن
از فوتبال و خواسته ها و ایده های نو توسط شاگردان مدرسه ماسیمو داتزلیو
تاسیس شد. برادران کنفاری سرانجام در اولین روز ماه نووامبر تصمیمی که از
مدتها پیش در نظر گرفته بودند را عملی ساختند تا حیات باشگاهی به عظمت
یوونتوس اغاز شود.
اولین دیدار این تیم تازه تاسیس با حضور جوانان و دوستداران در تئاتر
ساختمان دارما برگزار شد. انریکو کنفاری در نخستین سخنان خود از خواسته های
بزرگ باشگاه صحبت می کند، وی تاکید دارد با شروع فصل پاییز خواسته و
ارزویی که از مدتها پیش داشته اند به وقوع پیوست.
ایوجنیو و انریکو تصمیم مهمی در زندگی خود گرفته بودند و خواستار داشتن یک
باشگاه حرفه و بزرگ فوتبال بودند، بنابر این زمانی که با شوق جوانان روبرو
شدند با قاطعیت بیشتری برنامه و کار خود را ادامه دادند.
نخستین محل باشگاه
سرانجام برادران کنفاری در دفتر کوچک خود در خیابان ده اومبرتو42 تشکیل
جلسه می دهند، جلسه ای که با حضور مسولین ابتدایی و بازیکنان و جوانان عاشق
فوتبال برگزار می شود و اخرین اندیشه این جوانان که رویای داشتن مقر و
محلی برای باشگاه است مطرح می شود، برادران کنفاری می دانند که برای داشتن
یک تیم بزرگ می بایست محلی مناسب تهیه نمایند، این دو جوان خیلی زود
ساختمانی با چهار اتاق و یک حیات پیدا می کنند که می توانست محلی مناسب
برای یک تیم جوان و تازه تاسیس باشد.
نام گذاری باشگاه
با تشکیل یک تیم جوان و مشخص شدن محل استقرار تیم، وظیفه ای دیگری نیز بر
شانه های تاسیس کننده گان سنگینی می کرد، این باشگاه می بایست نامی برای
خود داشته باشد، بار دیگر براداران کنفاری جلسه ای تشکیل دادند و سه نام،
جامعه ای که با قدرت پیش می رود، جامعه ورزشی ماسیمو داتزلیو و باشگاه
ورزشی یوونتوس مد نظر گرفته شد. با توجه به جوانی باشگاه و جوانانی که با
عشق فراوان دراین تیم بازی می کردند، گروه تصمیم گرفت نام باشگاه ورزشی
یوونتوس را انتخاب نماید و به این ترتیب و با تایید گروه، باشگاه ورزشی
یوونتوس نام گذاری شد.. گفتنی است که کلمه یوونتوس ریشه ای لاتین دارد و به
معنای جوان و یا جوانان است. ایوجنیو کنفاری نخستین مدیر یوونتوس خیلی زود
پست ریاست را رها کرد و برادراش انریکو از سال 1898 به ریاست باشگاه رسید.
پس از این تغییر در سطح مدیریت، باشگاه برای نخستین بار محل خود را به
ساختمانی سه اتاقه همراه با یک حیات به نام کروچتا در خیابان پیاتزای 4
تغییر می دهد.
نخستین دیدار رسمی یوونتوس
یووه ابتدا به صورت غیر حرفه ای در رقابت های مختلف حاضر می شود و در نهایت
بیانکونری ها اولین حضورشان را در رقابت های قهرمانی در سال 1900 تجربه می
کنند. نخستین بازی رسمی در تاریخ 11 مارس 1900 برابر تورینو است که با
شکست همراه می شود. سپس در سال 1901 به نیمه نهایی می رسند و در سال های
1903 و 1904 در دیدار فینال برابر جنوا تن به شکست می دهند.
رنگ پیراهن یوونتوس
لباس نخستین این تیم پیراهن های صورتی بود که بعدها رنگ خود را به راه راه
سیاه و صورتی تغییر داد؛ ناهماهنگی این رنگ ها نارضایتی مدیران ان زمان
یووه را به وجود اورده بود و در نهایت صورتی جای خود را به رنگ سفید داد تا
رنگ محبوب سیاه و سفید فعلی به وجود اید، این رنگ تاثیر پذیری زیادی از
باشگاه تاتنهام انگلیس داشت و خیلی زود با کسب اولین افتخار نزد هواداران
محبوب شد. البته در اولین دیدار بانوی پیر با پیراهن جدید برابر جنوا شکست
خورد و در ادامه چند شکست دیگر بداقبالی این رنگ را نشان داد با این حال
مدیران تصمیم گرفتند خود را با رنگ پیراهن های جدید تطبیق دهند و سرانجام
دو سال بعد یوونتوس با این پیراهن اولین اسکودتوی خود را در سال 1905 فتح
کرد، این قهرمانی در زمان مدیریت الفردو دیک به دست امد، مدیری که سال ها
بعد به باشگاه رقیب تورینو پیوست.
|
 |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 23:18  توسط VK2
|
سلام امروز حوصله ندارم داستانو از این جور چیزا بزارم فقط اومدم یه سر بزنم و سایت بهتون معرفی کنم که واقعا باحاله میدونم بیشترتون کلی تو گوگل سرچ میکنید تا اهنگ مورد نظرتونو دانلود کنید اما من میگم چرا اینکارو میکنید اگه میخواهید اهنگها ی مورد نظر خودتونو یا جدیدترین اهنگ های ایران یا جهانو دانلود کنید بدون مشکل یا ترس از فیلتر بودن یا اصلا میتونید درخواست اهنگ کنید تا در عرض 5 دقیقه لینک دانلودشو یگیرید بلاخره اگه میخواهید به روز باشید یه سر یه سایت 98سانگ بزنید و با عضویت از امکاناتی مخصوص برخوردار باشید
www.a.98song.com
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:17  توسط VK2
|